سلام الیم
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
تابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند اگر از زندگی جان بکنم از آفتاب عشقم رو برنمی تابم و بی او غروب میکنم.
سلام عیال
سلام زندگیم
داداش میگه این وسط اگه ده نفر ناراحتی داشته باشن، همه ی اونارم جمع کنی نصف ناراحتی و دردی نمیشه که الان المیرا میکشه؛ فقط همین موضوع ناراحتیه منو بیشتر میکنه اما کسی نمیتونه این حس هامون رو درک کنه و همه با حرفای خودشون سعی میکنن آروممون کن و بگن که بهتر.الیم به این فکر کن که یه زمانی تو خونه بهت میگفتن شوهرت تورو به زور خانوادش گرفته ، حتی تو به آبجیم گفته بودی که عاشق منی و خیلی دوسم داری ولی عشقت دوست نداره، منم علاقمو هیچ جوری نتونستم بهت ثابت کنم اما حالا دیگه مطمئنم فهمیدی که عشقت چقدر دوست داره؛ حتی میدونی این مدت چه بلایی سرم آوردن چه حرفایی که پشت سرم نگفتن و توهین ها و تهمت هایی که بهم نکردن ولی من چی گفتم؟ گفتم بجای این حرفای کذایی یکم آرومتر حرف بزنین؛ بارها هم گفتم یکم آروم چون من میخواستم همچی آروم حل شه و من خیلی بی احترامی دیدم ولی کسی هم از من دفاع نکرد حتی ... باز حتی من بعد اونشب پشتت بودم و نذاشتم کسی دربارت حرفی بزنه و به همه گفتم که چه حرفای خانومم چه خونوادش بخاطر ناراحتی ها و فشاری بود که این مدت وارد شده و طبیعیه. دیدم که میرن پدر یا بچه کسی ام این وسط میکشن ولی بخاطر اینکه زندگی ای نپاشه از خونشون میگذرن و میگن برین سره خونه و زندگیتون اینجا که اتفاقی نیوفتاده؛ میدونم خدا جای حق نشسته و من از کسی گله ای ندارم.
عشقم بارها به بابام و آبجیم و خودم گفته بود که اگه بابام بفهمه تو با من کوچکترین مشکلی داری همچی تموم میشه و کاری از دستم بر نمیاد (حالا کاری با این ندارم که حالا چه جوری میشه زن و شوهری رو تصور کرد که با هم مشکل نداشته باشن!)؛ داداشم که با بابات حرف زده بود بابات گفته بود که همچی تموم شده و اگه المیرا هم بخواد من میکشمش! با این وضعیت اینکه بگه همچی تموم شده اگه باور ندارین از المیرا بپرسیم نمیدونم چه صیغه ایه!چون من جوابمو از المیرا تو این سه ماه و بخصوص روز آخری که با هم بودیم گرفتم و از این به بعد هیچ حرفی برام اهمیت نداره چون میدونم الان زنم چقدر زیر فشاره و اختیاری از خودش نداره و تو این دوماهی که پیش من نبوده ممکنه چه جوری عوضش کرده باشن.مهم اینه که سه ماه هر روز خانومم بهم میگفت که عاشقمه و بارها ثابت کرده بود و همیشه نگرانم بود حتی وقتی من کتابخونه درس میخوندم و هواش سرد بود و شوفاژ روشن نبود خانومم هر روز با ناراحتی بهم اس میداد که عشقم شوفاژ درست نشد؟میگفت بخاطر من، زندگی،آینده و بچه هامون تحمل کن جانیمین ایچی.حتی وقتی دیدی شوفاژ درست بشو نیس یه روز اس دادی جانیم شوفاژ درست شد؟گفتم نه.گفتی:واقعا... آبجیت همش دانشگاهه تو اتاق اون بخون نشد بالا بخون.به مسئول کتابخونه بگو که سرده،خدای نکرده مریض میشی...
به همین خاطرم هست که عسلکم من کوچکترین دلخوری ای هم از تو ندارم و میدونم هیچ کاری هم نمیتونی بکنی، من حرف دل عشقمو تو این سه ماه شنیدم و بار آخریم که با هم بودیم اونشب تاسوعا بود که سراسر رویا بود و عشق.انقدر برام شیرینه که میخوام هی برات تعریف کنم: اون روز اول رفتیم ماشین رو طرفهای کتابخونه شریعتی پارک کردیم دسته عزاداری رد میشد پیاده شدیم رفتیم دنبالشون با خانومم دستامون رو بهم گره زده بودیم و خیلی بهمون خوش میگذشت تا طرفهای پل هفت چشمه دنبالشون رفتیم و بعدش باهم برگشتیم ماشین رفتیم خونمون اونشب بعد ازشام به مامانم در مورد علاقت به من گفتی و گفتی که مامان نمیدونم چه حکمتیه که بعد از عقد یه عشق عجیبی تو دل آدم میوفته منم تو دلم قند آب می شد، بعد وقتیم از خونمون میرفتین خونه خاله، هی بهم میگفتی دلم واست تنگ میشه و دوسم داری و میگفتی که تو خونه تنها میمونی حوصلت سر نره؟بهم اس بده باشه؟حتی وقتی آبجیمینا کفششون رو میپوشیدن تو زود برگشتی خونه منو کنار کشیدی و لبامو بوسیدی، بوسه ای که تا عمر دارم شیرینیش رو لبام میمونه.رفتین خونه پسرخاله من از اونجا که خواهرم تورو میبرد خونه خالتینا که تو توی ماشین با من اس بازی میکردی که آبجیم ازت پرسیده به کی داری اس میدی که تو با یه حالت عاشقانه گفتی به عشقم.این آخرین دیدار ما بود بعد از اون هم هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاده و فقط دوریمون از هم عاشق ترمون کرده و دلتنگ هم شدیم بخصوص وقتی فهمیدم تو باز منتظری بزرگترها کوتاه بیان و با اینکه این اتفاقها افتاده و همه سرت ریختن که تو رو پر کنن و از من جدا، باز تو در جواب بابات گفتی که هرچی تو بگی مثل همون روزه خواستگاری که از هم خوشمون اومده بود و میخواستیم زندگیمون رو شروع کنیم و تو در جواب خونوادت گفتی که هرچی شما بگین.حالا هرچند ممکنه حتی تورو دیگه ازم سرد کرده باشن ولی این موقته و فعلا گرم و ناراحتی و نمیدونی داره چه اتفاقی میوفتده وگرنه ما واقعا بدون هم نمیتونیم.میدونی چه رویاها و زندگی ای واسه آیندمون داریم؟چه نقشه ها که نکشیدیم؟دنیای ما یکی شده، حتی همیشه میگفتی که عشقیم من تورو بیشتر از همه دوس دارم حتی ازت پرسیدم اگه بچه دار شدیم نکنه اونا رو بیشتر از من دوس داشته باشی؟اولش نمیدونستی چی باید بگی ولی یادمه یه روز گفتی معلومه عشقیم تورو.گفتم چرا؟گفتی خب معلومه بچه هامون یه روز ازدواج میکنن و میرن ولی تو برام میمونی.هرچی تو این سه ماه بهم گفتی همش یادمه و خیلی دلم تنگه.دلم واسه سلامممم صبح بخیییییییر عشقیممممممممم هات تنگ شده.یه بار ظهر که کتابخونه بودم تو با این شماره اس دادی:... :حامد جونم شارژم تموم شده نمیتونم خبرت کنم.رسیدیم خونه الان(رفته بودین خرید خونه) یه کم درس میخونم بعد میخوابم یه کم.دوست دارمممممممممم المیرات.
شبش گفتم شب بخیر نفسم تو هم گفتی شب بخیر عمروووووم.من هنوز بیدارم اگه خوابت نبرد اس بده...بعد اس دادی که خانوم خود خودت داره میدرسه بدجوری...فرداش از صبح تا بعد از ظهر به هم دیگه قر میدادیم هی شوخیهای بانک میکردیم ظهر گفتی یکم میدرسم بخوابم گفتم باشه خاتون السلطنه نورالعینی الهی الهی الهی نی نی من لالا میکنه آفرین!بعدازظهر گفتم اون موبایل قدیمی رو میبرم بیام باهم بریم؟گفتی نه امشب نمیشه گفتم ای بابااااااااااااااااا زنم زنهای قدیم! تو هم گفتی:مردم مردهای قدیمی.رو حرف زناشون حرف نمیزدن...منم که با بهونه و قر گفتم باشه گفتی:آفریییییین!
الی انقد اس ام اس هامون رو اینروزا خوندم همشون رو از برم خیلی رمانتیک و ماهن.اون موقع آدم نمیفهمید الان خیلی شیرینه.یه بار با موبایلم که گچپژ نداره بهت گفتم سلام کلم (موبایلم گ نداشت)عشق من حالش چطوره چیکارا میکنه گفتی مرسی کاهو!!!
حتی یه روزم که احساس میکردم ناراحتی بهت اس دادم که از من ناراحتی؟گفتی:عشقیم تو عالی هستیمن ازت میخوام پیشم باشی تو مشاوره وگرنه مشکلی نداریم.من خیلی خوشبختم فقط آرامش ندارم.هرکاریم میتونستم کردم ولی نمیتونم آرامشو بدست بیارم کمکم کن...منم گفتم فدات بشم آخه چه مشکلی هست این وسط ما که اینقد خوبیم و همدیگرم دوس داریم تو هم گفتی: منم میخوام مشکلم رو پیدا کنم و حلش کنم تا به آرامش برسم و تو هم کم اذیت شی.حتی من گفتم مشکلت چیه و اینکه تو به یه خونواده جدید وارد شدی و زندگیه قبلیت عوض شده و قراره یه زندگی دیگه ای داشته باشی تو باید با این موضوعها کنار بیای. بعد گفتم دوست دارم شب بخیر.بعد تو گفتی عشقم بجون خودت که عزیزترین کسمی تو دنیا خیلی دوست دارم خیلی...ببخش توروخدا و کمکم کن.
مشکلات ما از این دست بود که مشاور گفته بود زمان باعث میشه این مشکلها حل بشه صبور باش. ولی نودونه درصد اوقات ما هی میگفتیم و میخندیدیم حتی تو اونجور مواقع میگفتم ول کن بابا از فردا شروع میکنیم به خوشگذرونی و عشق و حال میگفتی باشه.من بخاطر عشقمون همه کار کردم ولی قبول دارم خیلی بی تجربگی و بچه بازیم درآوردیم وگرنه واقعا بین همه نامزدها تو دنیا شاید کمتر کسی مثل ما خوب و کم مشکل باشن.عوضش ببین کجای شهر ما با هم خاطره نداریم؟کافی شاپ ها رستوران ها سینماها پارک ها کوچه ها کلا همه جا.عشق تو منم من میدونم تو دیگه به هیشکی غیر من نمیتونی بگی عشقیم عمرووووم بابای نفسم.
عشقم میخوام بدونی منم خیلی دوست دارم خیلیییییی. دلم برات تنگ شده.میدونییییی زن من عسله، دلم واسه شلوغ کردنامون تنگ شده؛ یادته اس ام اس زدی فردا شب بیا خونمون بریم اتاق شلوغ کنیم؟!یادته چندروز بعد اولین رابطمون بهت گفتم من یه پسرمعصومم تو توی اس ام اس گفتی تو شوهر منی که از معصومیت درش آوردم؟!منم گفتم بی ادببببببببب!خخخخخخخخخخخ.یادته وقتی واسه سپیده خواستگار اومده بود توی اس ام اس گفتی عشقیم اگه تو واسه من گل و شیرینیم نمیاوردی در هر صورت عاشقتممممممممممممممممممممممممممممم؟المیرا این اس ام اس هاتو خیلی دوس دارم و همش میخونم و کارم شده به عکسامون خیره بشم.میخوام باز با هم باشیم میخوام بریم کافی شاپ، سینما و... بگردیم و همونی باشم که تو میخوای.دلم میخواد باز با هم از رو هر پلی که رد میشیم روش لب بگیریم از هم تا اسمشون بشن پل عشق.میخوام بریم خیابونی که امتحان رانندگی میگیرن شب باشه بزنیم کنار تا همدیگرو بغل کنیم و با اونجاهای بدنت که دوسش داشتم بازی کنم و تا میتونیم از هم لب بگیریم، من عاشق لب پایینیت بودم خودت میدونی.من هیچوقت نمیخواستم رابطمون غیررمانتیک باشه حتی موقع هایی که میرفتیم طبقه سوم واسه رابطه نزدیک یه ساعت فقط بغل و بوسه و لمست میکردم تا بدونی دوست دارم و چون زنمی و عشقمی میخوام باهات رابطه داشته باشم نه اینکه از رو هوا باشه انقدر دوست داشتم که میخواستم اصلا یه لقمه چپت بکنم و بخورمت.حتی اگه یادت باشه لخت که میشدیم تا عشق کنیم هرکاری میکردم چشمم به تو بود و هی میپرسیدم چیه؟(نه دی؟)خوبه؟ناراحت نیستی؟فشار نمیکشی؟حتی با اون حالت سعی میکردم کارایی بکنم که هردومون راضی باشیم.حتی یه بارم که گفتی دردم گرفت کلا پاشدم گفتم بریم دسشویی بعد بریم پایین.المیرا من همه خوشی هایی که یه مرد میتونه تو دنیا تجربه کنه رو با تو درک کردم و تو هم همینطور واسه همین ما اولین و آخرین همیم. یه بارم یادته مامانمینا شب بعد شام رفتن خونه عمم اینا که مریض بود ما هم رفتیم خونمون دوتایی نشستیم رو مبل تو ماهواره رو روشن کردی سرت رو گذاشتی تو بغلم و منم بغلت و همدیگرو بوسیدیم و اومدی بغلم نشستی و یه ساعتی خیلی خیلی رمانتیک تو بغل هم همدیگرو تا میتونستیم بوسیدیم و با هم خوشگذروندیم.دلم برات تنگه خانومم، بود ونبود من ، هست و نیست من، خیلی دوست دارم دیگه الان باتجربه شدیم و به اشتباهامون پی بردیم و الان وقته شروع یه عشق الهیه تو این دنیای فانی که زندگی خیلی کوتاهه میخوام عشقمو تو کتابها بنویسن.
بقول تو خانوم خود خودم کاش حداقل بتونی در مورد روزای خوشمون با دوستات یا سپیده یا هرکی که دلتو میفهمه چیزهایی بگی و خاطره هامون رو مرور کنی و حداقل باهاشون دردودل کنی تا خالی بشی و عشقمون و این آتشی که تو دلمون هست و همه میخوان خاموشش کنن تو سینه هامون دفن نشه.من میخوام فریاد بزنم به همه بگم که زنمو چقدر دوست دارم، من میخوام این دلمو خالی کنم از اینهمه درد که هیشکی مرهمی براش نبوده و اطرافیان بجای اینکه واسطه خیر بشن و مارو بهم برسونن دارن خشم خدا رو میخرن و دنیا و آخرتشون رو میفروشن. خدایا من و خانومم شکایت داریم از دنیات، از آدمات، از همه؛ خدایا من و خانومم مظلومیم بی کسیم زمین خوردیم ولی هرکی میاد یه لگدی هم پرت میکنه؛ خدایا کسی نیست دستمون رو بگیره و بلندمون کنه، کسی نیست کمکمون کنه، خدایا گناه ما دوتا جوون چیه؟؟خدایا کجایی تو؟؟؟؟؟؟صدامونو میشنوی؟؟؟ما شکایت داریم خدایا آدرس دادگاهی که دلهای شکسته باید برن اونجا کجاس؟؟؟خدایا دل ما شکسته؛ چرا ما رو به حال خودمون رها کردی مگه ما بنده های تو نیستیم؟؟؟؟خدایا دعاهام و نفرین هام رو بشنو که تو ارحم الراحمینی و تا زنده ایم چشممون به قدرت تو خوشه.
الیم
منسخانومم تورو ازم دور کردن هیچ راهی برام نذاشتن که ببینمت و دلتنگیام رفع بشه؛ الهی من قربونت بشم میدونم داری سختی میکشی همونطور که من دارم سختی میکشم یادت باشه یه روزایی تو به آبجیم میگفتی که دوسم داری و عاشقم شدی ولی از عشق من مطمئن نبودی منم به تو میگفتم که عاشقتم ولی تو باور نمیکردی ولی این دوریمون حداقل دوتا موضوع رو ثابت کرد اول اینکه تو حالا مطمئنی که عشقت تا ابد عاشقته و بدون تو نمیتونه زندگی کنه و دوم اینکه حالا خودتم میدونی که بدون من تو هم نمیتونی زندگی کنی و از عشق خودتم مطمئن شدی با اینکه میدونم همه سعی میکنن که منو از ذهنت پاک کنن.
برچسب:
نویسنده: عاشق
تاريخ: 26 / 11 / 1392 ساعت: 12:53